|
آیینه چون شکست، قابی سیاه و خالی از او به جای ماند. با یاد دل که آیینه ای بود در خود گریستم. بی آیینه چگونه در این قاب زیستم؟!
ای شادی ِ آزادی ! ما این دل ِ عاشق را در راه ِ تو آماج ِ بلا کردیم «هوشنگ ابتهاج»
در مسیر سبز آزادی
به روزگار جوانی که مرگ مشکل بود فرق روی تو آسان نمود مشکل من
می خواهم دیوار فاصله ها برداشته شود
رسم دوستی اينست... روزی با کسی آشنا می شوی انتخاب می کنی دوست ميداری دوست می دارد و روز بعد :........ "فاصله" "تنهايی"، "تنهايی"
بهاری تو ، مرا چون خزانی از درد است و فضای کوچه ی دلتنگ خاطرم سرد است همیشه بی تو دلم های های غم دارد و برگ برگ درختان باورم زرد است دل غریب من آن ساقه ی شکسته ی عشق پس از تو با غم غربت چه خوب خو کرده است کجاست دست تو تا رام سازد این دل را دلی که بعد تو بی آشیان و ولگرد است تمام زندگی من فدای دو چشمانت بیا کنار دلم که روزگار نامرد است اگر چه قلب من از عشق می تپد اما سرود زندگی بی تو بودنم درد است
بر درد من ز حالم اگر پی نمی بری بر گریه های گاه بگاهم نگاه کن
عشق من و تو عشق نبود
یک فریب بزرگ یک نیاز بیمار گونه نمایش بزرگ غرور بود تا عشق هزاران شهر فاصله داشت خیلی دور بود خواستن من و تو خواستن نبود دیگر شکستن بود دوستت دارم های ما هم، زبان ریختن بود نوع شدید مسخره کردن بود با تو بودن من دیوانگی محض بود باعث آبرو ریزی من بود هر چند کسی نبودم و نیستم باز اسم تو مانع اندک، عزیزیِ من بود از تو گفتن شرم آور بود و من بیشرمانه می گفتم می دانستم چشمها همه به سادگی ام می خندیدند ولی قصه ی نامردی تو را با لحن لطیف کودکانه می گفتم. ندانستم رهگذري هستي، بهانه ات خستگی برای اغفال من می آیي از در دلبستگی باورت کردم و حرفهایت را شنیدم دلم که با دلت یکدل شد جز آزار چیزی ندیدم زبان بازیت که تمام شد دل ساده ام که رام شد دیگر دوست داشتنی در کار نبود راست و دروغ به عشق من قسم خوردی چیزی نگفتم من هر چه به روزم آوردی حالا خوب می فهمم معنی حرفهایت را که فریبی بیش نبود...
امشب از درد ناليدم... کاش مي دانستی بيش از آنکه درد جسمم را بيازارد روحم را در هم می شکند. امشب به اندازه تمام ثانيه های عمرم بر تو بر خويش و بر تنهایی و چشمان بارانی ام که در انتظار ماندند گريستم. کاش بودی و دست های تنهايم را مي فشردی و من سر بر سينه مهرت می گذاشتم تا بغض و ناباوری ام را براي هميشه به گور فراموشی بسپارم...
گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت سالها هست که از دیده من رفتی لیک دلم از مهر تو آکنده هنوز
تو ای شکوهمند من شکوه دلپسند من تو آن ستاره بوده ای که مهر آسمان شدی به دره ها نگاه کن به ژرف دره ها نگر به تکه سنگهای سرد به ذره ها نگاه کن به من بتاب که سنگ سرد دره ام که کوچکم که ذره ام به من بتاب مرا ز شرم مهر خویش آب کن مرا به خویش جذب کن مرا هم آفتاب کن
من روی لب هايم يک تابلوی لبخند آويزان کرده ام تا لب هايم مجبور به تظاهر مدام نباشند ... حالا تابلو تظاهر می کند نه لب ها . اين طور هم من راضی ترم ... هم لب ها !
آغوش ِ من...قفس لحظه های بودن توست...
دستی که به اوج آسمان ها نرسید یک ماهی تشنه که به دریا نرسید پایان شناسنامه ام مهر کنید دختری که به هیچ جای دنیا نرسید
جاده های گذشته را دوباره می نگرم پر از خاطراتی است , هم خوب هم بد و اکنون ِمن پر از بوی ِ گذشته است بوی ِ تعفن...... گذشته ی گندیده , شامه ام را اینچنین ساخته خاطرات خوبت نیز
سلام ، محبوب من ... ! چقدر دوستت دارم ... خودت می دانی ! چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی ... صدای خروس و گنجشک را که می پیچانی در هم و نسیم را می وزانی بینشان ... آدم حالی به حالی می شود ! هیچ دلبری نمی تواند مثل تو ، همین اوّل صبح ، دل آدم را اینطور ببرد ! خورشید هم ناز می کند مثل خودت ... ! آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم و داغش می کند با سرپنجه هایش ! تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی ! معشوق صبور من ... می فهمم که شب ها وقتی غرق می شوم در خواب ، می آيی به پيشم ! دستت را حس می کنم که روی پيشانی ام دانه های شبنم می کارد ، رد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا صبح مثل آتش ... داغ و مثل آب ... شفـاف اگر تو نبودی "تو" معنی نداشت ! تو تمام " توی" منی ... اگر می بينی چشمم به در می ما ند نه اينکه يادم رفته " تو" هستی ! که می دانم هستی در کنارم ... منتظرم کسی بیاید و ببیند ، چقدر "تو" هستی ! و برود و بگوید کسی نیاید ! اگر ديدی روزی کسی در کنارم بود خودت می دانی و می فهمی که به يقين تکه ای از "تو" را با خود داشته که رهایش نکردم ! مگر نه اينکه " تو" غرق در زيبايی ها هستی !!! گل را اگر ببویم ، لذتش از بوی توست ! مطلوب من ... سرم را گاهی بگير بين بازوانت ! مرا به آغوش بکش ... نکند يادت برود که سخت نيازمند توام ! من اگر يادم برود تقصير توست که يادم نمی اندازی تو بايد مرا بارور کنی ! از تمام خواستن هايم ! تو خيلی خوبی ! برای کسی که دوستت دارد و برای کسی که يادش رفته دوستت دارد ... مهربان من ... می شود از اين به بعد بنويسم برايت؟ چرا نشود ... راستی يادت نرود ! آن " تويی" را که می گفتم تکه ای از تو را دارد ... (( چون می دانی : گاهی حس می کنم خود تو خيلی بزرگی برای اينکه دوستت داشته باشم ، يک "توی" کوچکتر را به من بده تا به واسطه اش عشق بورزم به تو ))
"سکوت" تنها بهانه ای بود که برّه ها را از هم بدرند!!!
چقدر اون گریه ها رو که برای تو بود دوست داشتم چقدر اون بغض ها رو که برای تو بود دوست داشتم چقدر اون لحظات که با تو بودم دوست داشتم چقدر تو رو واسه خودت دوست داشتم اما دیگه نه اون گریه ها سراغم میان نه اون بغض ها نه اون لحظات ونه حتي خود تو
من نمی دانم که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست. و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید «سهراب سپهری»
پروردگارم..مهربان من!! از دوزخ این بهشت...رهایی ام بخش!! در اینجا هر درختی...مرا قامت دشنامی است... و هر زمز مه ای بانگ عزایی... و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی... در هراس دم می زنم... در بی قراری زندگی می کنم... و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است... من در این بهشت... هم چون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.. تو قلب بیگانه مرا می شناسی..که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی.. کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم.... دردم درد بی کسی بود!!! «دکتر علی شریعتی»
دست دل لرزان... پای عقل درگِل!!!
دل من تـنها بـود دل من هرزه نـبـود ... دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا به کجا ؟! معـلـوم است ، به در خانه تو ! دل من عادت داشـت ، که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری که تو هر روز آن را به کناری بزنی ... دل من ساکن دیوار و دری ، که تو هر روز از آن می گـذری . دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه یک باغـچه بـود که تو هر روز به آن می نگری راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!
اگر تو بخواهی برای تو می مانم . چون سنگ ريزه ها در عمق جویبار. اگر تو بخواهی برای تو می آيم برای تو در شهر بيکران. اگر تو بخواهی برای تو می گريم چون چشمه هايی که می جوشند. اگر تو بخواهی برای تو می ميرم ، برای تو چون لحظه های تلخ زود گذر. برای تو چون جلوه های خالی از يک لبخند ، برای تو چون اعتبار يک سوگند، برای تو چون نوری در غبار... اما اگر تو نخواهی ديگر برای که....!!!
همه آرام گرفتند و شب از نیمه گذشت آن که در خواب نشد چشم من و پروین است
یک نفر نیست بپرسد از من که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی؟ صبح تا نیمه شب منتظری همه جا می نگری گاه با ماه سخن می گویی گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی ! راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟ صدفی در دریا است؟ نوری از روزنه فرداهاست
|
About![]()
دوستان و دشمنان... Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 Specific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
|