تبليغاتX
لبخند پر ملامت


لبخند پر ملامت

!!!سرمايه ی عاشقان، ملامت است آن کس که بار ملامت نکشد ؛ عاشق کِی بود؟

آیینه چون شکست، قابی سیاه و خالی از او به جای ماند.

با یاد دل که آیینه ای بود در خود گریستم.

بی آیینه چگونه در این قاب زیستم؟!

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت22:4توسط ملامتگر |

ای شادی ِ آزادی !

روزی که تو بازآیی

با این دل ِ غم پرورد

من با تو چه خواهم کرد ؟

غم هامان سنگین است

دل هامان خونین است

از سر تا پامان خون می بارد

ما سر تا پا زخمی

ما سر تا پا خونین

ما سر تا پا دردیم

ما این دل ِ عاشق را

در راه ِ تو آماج ِ بلا کردیم

می گفتم :روزی که تو بازآیی

من قلب ِ جوانم را

چون پرچم ِ پیروزی بر خواهم داشت

وین بیرق ِ خونین را
 
بر بام ِ بلند ِ تو خواهم افراشت

میگفتم :روزی که تو باز آیی

این خون ِ شکوفان را

چون دسته گل ِ سرخی

در پای تو خواهم ریخت

وین حلقه ی بازو را

در گردن ِ مغرورت

خواهم آویخت

ای آزادی !

بنگر ! آزادی !

این فرش که در پای تو گسترده ست
           
از خون است

این حلقه ی گل خون است

گل خون است ...

ای آزادی !

از ره ِ خون می آیی

اما می آیی و من در دل می لرزم :

این چیست که در دست ِ تو پنهان است ؟

این چیست که در پای تو پیچیده ست ؟

ای آزادی ! آیا با زنجیرمی آیی ؟ ...

  «هوشنگ ابتهاج»

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت19:23توسط ملامتگر |

در مسیر سبز آزادی


ای حرامی!


سینه ام آماده است


شلیک کن...

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت22:26توسط ملامتگر |

به روزگار جوانی که مرگ مشکل بود

فرق روی تو آسان نمود مشکل من

+نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت21:51توسط ملامتگر |

می خواهم دیوار فاصله ها برداشته شود


اما چگونه؟!


بی صدا تکرار می کنم: اما چگونه؟!


بین من و تو فاصله ها بسیار است


 تو خود می دانی...

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت21:55توسط ملامتگر |

رسم دوستی اينست...

 روزی با کسی آشنا می شوی

 انتخاب می کنی

دوست ميداری

دوست می دارد

 و روز بعد :........

"فاصله"

"تنهايی"،

       "تنهايی"

 

+نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت19:25توسط ملامتگر |

بهاری تو ، مرا چون خزانی از درد است

و فضای کوچه ی دلتنگ خاطرم سرد است

همیشه بی تو دلم های های غم دارد

و برگ برگ درختان باورم زرد است

دل غریب من آن ساقه ی شکسته ی عشق

پس از تو با غم غربت  چه خوب خو کرده است

کجاست دست تو تا رام سازد این دل را

دلی که بعد تو بی آشیان و ولگرد است

تمام زندگی من فدای دو چشمانت

بیا کنار دلم که روزگار نامرد است

اگر چه قلب من از عشق می تپد اما

سرود زندگی بی تو بودنم درد است

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت18:55توسط ملامتگر |

بر درد من ز حالم اگر پی نمی بری

بر گریه های گاه بگاهم نگاه کن

+نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت22:46توسط ملامتگر |

عشق من و تو عشق نبود

یک فریب بزرگ

یک نیاز بیمار گونه

نمایش بزرگ غرور بود

تا عشق هزاران شهر فاصله داشت

خیلی دور بود

خواستن من و تو خواستن نبود

دیگر شکستن بود

دوستت دارم های ما هم، زبان ریختن بود

نوع شدید مسخره کردن بود

با تو بودن من دیوانگی محض بود

باعث آبرو ریزی من بود

هر چند کسی نبودم و نیستم

باز اسم تو مانع اندک، عزیزیِ من بود

از تو گفتن شرم آور بود

و من بیشرمانه می گفتم

می دانستم چشمها همه به سادگی ام می خندیدند

ولی قصه ی نامردی تو را با لحن لطیف کودکانه می گفتم.

ندانستم رهگذري هستي، بهانه ات خستگی

برای اغفال من می آیي از در دلبستگی

باورت کردم

و حرفهایت را شنیدم

دلم که با دلت یکدل شد جز آزار چیزی ندیدم

زبان بازیت که تمام شد

دل ساده ام که رام شد

دیگر دوست داشتنی در کار نبود

راست و دروغ به عشق من قسم خوردی

چیزی نگفتم من هر چه به روزم آوردی

حالا خوب می فهمم معنی حرفهایت را  که فریبی بیش نبود...

 

+نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت23:5توسط ملامتگر |

امشب از درد ناليدم...

 کاش مي دانستی بيش از آنکه درد جسمم را بيازارد

 روحم را در هم می شکند.

 امشب به اندازه تمام ثانيه های عمرم

بر تو بر خويش و بر تنهایی و چشمان بارانی ام که در انتظار ماندند گريستم.

کاش بودی و دست های تنهايم را مي فشردی

 و من سر بر سينه مهرت می گذاشتم

تا بغض و ناباوری ام را براي هميشه به گور فراموشی بسپارم...

+نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت23:26توسط ملامتگر |

گفته بودند

که از دل برود یار چو از دیده برفت

سالها هست که از دیده من رفتی لیک

دلم از مهر تو آکنده هنوز

+نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت0:13توسط ملامتگر |

 

تو ای شکوهمند من

شکوه دلپسند من

تو آن ستاره بوده ای

که مهر آسمان شدی

به دره ها نگاه کن

به ژرف دره ها نگر

به تکه سنگهای سرد

به ذره ها نگاه کن

به من بتاب

که سنگ سرد دره ام

که کوچکم

که ذره ام

به من بتاب

مرا ز شرم مهر خویش آب کن

مرا به خویش جذب کن

مرا هم آفتاب کن

«حمید مصدق»

+نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت18:11توسط ملامتگر |

من روی لب هايم يک تابلوی لبخند آويزان کرده ام

تا لب هايم مجبور به تظاهر مدام نباشند ...

حالا تابلو تظاهر می کند نه لب ها .

اين طور هم من راضی ترم ... هم لب ها !

+نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت0:2توسط ملامتگر |

آغوش ِ من...قفس لحظه های بودن توست...

پرنده ی تنهای ِ  خیال ِ بارانی ِ دلم...

قفس بی هم نفس خواهد مرد...

باور کن...

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت5:2توسط ملامتگر |

 

دستی که به اوج آسمان ها نرسید

                                           یک ماهی تشنه که به دریا نرسید

پایان شناسنامه ام مهر کنید    

                                           دختری که به هیچ جای دنیا نرسید

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت1:11توسط ملامتگر |

جاده های گذشته را دوباره می نگرم

پر از خاطراتی است , هم خوب هم بد

و اکنون ِمن پر از بوی ِ گذشته است

بوی ِ تعفن......

گذشته ی گندیده , شامه ام را اینچنین ساخته

خاطرات خوبت نیز

تاریخشان گذشته , فاسد شده اند  

+نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت18:30توسط ملامتگر |

سلام ، محبوب من ... !

چقدر دوستت دارم ... خودت می دانی !

چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی ...

صدای خروس و گنجشک را که می پیچانی در هم و

نسیم را می وزانی بینشان ...

آدم حالی به حالی می شود !

هیچ دلبری نمی تواند مثل تو ، همین اوّل صبح ،

دل آدم را اینطور ببرد !

خورشید هم ناز می کند مثل خودت ... !

آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم

و داغش می کند با سرپنجه هایش !

تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی !

 معشوق صبور من ...

می فهمم که شب ها وقتی غرق می شوم در خواب ،

می آيی به پيشم !

دستت را حس می کنم که روی پيشانی ام

 دانه های شبنم می کارد ،

رد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا صبح

 مثل آتش ... داغ و مثل آب ... شفـاف

اگر تو نبودی  "تو" معنی نداشت !

تو تمام " توی" منی ...

اگر می بينی چشمم به در می ما ند

نه اينکه يادم رفته " تو" هستی !

که می دانم هستی در کنارم ...

منتظرم کسی بیاید و ببیند ، چقدر "تو" هستی !

و برود و بگوید کسی نیاید !

معبود من ...

اگر ديدی روزی کسی در کنارم بود

خودت می دانی و می فهمی که به يقين تکه ای از "تو"

را با خود داشته که رهایش نکردم !

مگر نه اينکه " تو" غرق در زيبايی ها هستی !!!

گل را اگر ببویم ، لذتش از بوی توست !

مطلوب من ...

سرم را گاهی بگير بين بازوانت ! مرا به آغوش بکش ...

نکند يادت برود که سخت نيازمند توام !

من اگر يادم برود تقصير توست که يادم نمی اندازی

تو بايد مرا بارور کنی !

از تمام خواستن هايم !

تو خيلی خوبی !

برای کسی که دوستت دارد

و برای کسی که يادش رفته دوستت دارد ...

مهربان من ...

می شود از اين به بعد بنويسم برايت؟

چرا نشود ...

راستی يادت نرود !

آن " تويی" را که می گفتم تکه ای از تو را دارد ...

(( چون می دانی :

گاهی حس می کنم خود تو خيلی بزرگی

برای اينکه دوستت داشته باشم ،

 يک "توی" کوچکتر را به من بده

تا به واسطه اش عشق بورزم به تو ))

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت8:43توسط ملامتگر |

"سکوت" تنها بهانه ای بود که برّه ها را از هم بدرند!!!

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت3:4توسط ملامتگر |

چقدر اون گریه ها رو که برای تو بود دوست داشتم

چقدر اون بغض ها رو که برای تو بود دوست داشتم

چقدر اون لحظات که با تو بودم دوست داشتم

چقدر تو رو واسه خودت دوست داشتم

اما

دیگه نه اون گریه ها سراغم میان

نه اون بغض ها

نه اون لحظات

ونه حتي خود تو

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت22:48توسط ملامتگر |

من نمی دانم

که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست.

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید

«سهراب سپهری»

+نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت23:52توسط ملامتگر |

  پروردگارم..مهربان من!!

  از دوزخ این بهشت...رهایی ام بخش!!

 در اینجا هر درختی...مرا قامت دشنامی است...

 و هر زمز مه ای بانگ عزایی...

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی...

در هراس دم می زنم...

در بی قراری زندگی می کنم...

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است...

من در این بهشت...

هم چون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم..

تو قلب بیگانه مرا می شناسی..که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی..

کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم....

دردم درد بی کسی بود!!!

«دکتر علی شریعتی»

+نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت19:11توسط ملامتگر |

من اینجا ریشه در خاکم

من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم

من اینجا تا نفس باقیست می مانم

من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم

امید روشنائی گر چه در این تیره گی ها نیست

من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم

من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی

گل بر می افشانم

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
 
سرود فتح می خوانم

و می دانم تو روزی باز خواهی گشت

«فریدون مشیری »

+نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت0:21توسط ملامتگر |

دست دل لرزان...

پای عقل درگِل!!!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت11:23توسط ملامتگر |

دل من تـنها بـود

دل من هرزه نـبـود ...

دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا

به کجا ؟!

معـلـوم است ، به در خانه تو !

دل من عادت داشـت ،

که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری

که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...

دل من ساکن دیوار و دری ،

که تو هر روز از آن می گـذری .

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه یک باغـچه بـود

که تو هر روز به آن می نگری

راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت15:22توسط ملامتگر |

اگر تو بخواهی برای تو می مانم . چون سنگ ريزه ها در عمق جویبار.

اگر تو بخواهی برای تو می آيم برای تو در شهر بيکران.

اگر تو بخواهی برای تو می گريم چون چشمه هايی که می جوشند.

 اگر تو بخواهی برای تو می ميرم ، برای تو چون لحظه های تلخ زود گذر.

 برای تو چون جلوه های خالی از يک لبخند ،

برای تو چون اعتبار يک سوگند، برای تو چون نوری در غبار...

اما اگر تو نخواهی ديگر برای که....!!!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت1:46توسط ملامتگر |

همه آرام گرفتند و شب از نیمه گذشت

                     آن که در خواب نشد چشم من و پروین است

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت1:12توسط ملامتگر |

ته هر رابطه اي " هيچ " است...
 
مختصري دروغ و تحقير هم!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت12:38توسط ملامتگر |

 

همزبانی نيست تا برگويمش

راز اين اندوه وحشتبار خويش

بيگمان هرگز کسی چون من نکرد

خويشتن را مايه آزار خويش...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت11:8توسط ملامتگر |

 
گفت روزي به من خداي بزرگ

نشدي از جهان من خشنود!

اين همه لطف و نعمتي كه مراست

چهره‌ات را به خنده‌اي نگشود

اين هوا، اين شكوفه، اين خورشيد

عشق، اين گوهر جهان وجود

اين بشر، اين ستاره، اين آهو

اين شب و ماه و آسمان كبود!

اين همه ديدي و نياوردي

همچو شيطان، سري به سجده فرود!

در همه عمر جز ملامت من

گوش من از تو صحبتي نشنود!

وين زمان هم در آستانه مرگ

بي‌شكايت نمي‌كني بدرود!

گفتم: آري درست فرمودي

كه درست است هرچه حق فرمود

خوش سرايي‌ست اين جهان، ليكن

جان آزادگان در آن فرسود

جاي اين‌ها كه بر شمردي، كاش

در جهان ذره‌اي عدالت بود.

 «فریدون مشیری»                    

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت15:28توسط ملامتگر |

یک نفر نیست بپرسد از من

که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی !

راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

 

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت23:8توسط ملامتگر |